تبليغاتX
خوش به حالت دیوونه
 

این بار مثل همیشه نیست.

درخت سيب را مي اورند به جرم اينكه چرا ميوه هايش را مثل سنگ پرتاب مي كند
در خت پرتقال را مي آورند به جرم اينكه چرا ميوهاي امسالش خونين است
درخت زيتون را مي آورند به جرم اينكه چرا يك در ميان دوقلو به دنيا اورده است
دادگاه رسمي است متهم موجي است كه ايستاده
متهم كبوتري كه از اسمان پَر مي كشد
                          متهم گنجشكي كه عبري نمي داند
متهم تمام سنگهاي قبرهاست كه بسم الله ندارد
                         متهم تمام سنگهايي است كه بسم الله دارد
 
و تمام مادراني كه در بطنشان فرزنداني دارند سنگ در مشت
 
يه كودك زير چكمه سياهي مي ميرد
يه بچه توي اسمون شهر پَر مي گيره
يه مادر دوباره ناله رو از سر مي گيره
گلوله سينه برادرم را مي درد
شهادت كفن گلي ميشه كه پَر پَره
                                    قلب اون روي خاك افتاده اما ميزنه
                                    كسي كه تن پاكش توي دستهاي منه
                                    شتاب كن برادر وقت شهادت منه
                                    شتاب كن برادر وقت گذشتن از منه
                                     شتاب كن برادر وقت نجات وطنه
فرياد من مثل تبر مي شكند سياهي شب رو
شتاب كن برادر ، شتاب كن برادر ، شتاب كن برادر
                                                     (توسط سهیلا شاملو)
این بار مثل همیشه نیست.
 

جايي قشنگتر از زمين جايي به نام قلب من

جايي به رنگ خون ها كه ريخته شد به جان و تن

جايي ميان قبله گاه قبله اول دلا

جايي مثل خانه  دل جايي مثل خانه ي خدا

هر روز خبر مي ياد كه قبله مونو ديگه شايد نبينيمش

آهاي آهاي مسلمونا حلقه بزنين به دورش

مي خوان بگيرن از ماها معبد عشقمونو

الان بايد كاري كنيم تا كم كن شرشونو

جايي به نام قبله گاه جايي براي اين دعا

خداي من پس كي مي ياد صاحب زمان ما

جايي نزديك به مرز انتظار

جايي تو خلوت قرار

يه جاي پر از تقدس

به خاك پر از خون ها

جايي كه يك اهريمن بي نام و نشون

مي لرزونه دل بچه ها

فقط يه يا علي مي خواد

تا جور بشه همه دلا

اين بار هدر شه نام من

فقط به عشق قبله گاه

                                                (توسط سید حسن)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط سید حسن |

ديگه تموم شد!

 

براي هميشه تموم شد!

 

شب دلتنگیم رسید تو نبودی پیش من

 

                                گریه هام امون برید تو می خندیدی به من

 

خون دل خوردمو خون بها ندادی به چشام

 

                                حالا خون بها نمی خوام برو از ویرونه ی تنهایی هام

 

وقتي مي رفتي گفتي كه عشقت برام خيلي كمه

 

رفتي به چشم عاشقم اين نم اشك هي ميزنه

 

وقتي مي رفتي گفتي كه غير تو مي ميرن برام

 

رفتي ديدي كه هيچ كسي تب نمي كرد با لحظه هات

 

ديدي فقط دل منه كه عاشقونه پات مي موند

 

تو اگه تب مي كردي اون ذره ذره واست مي سوخت

 

وقتي مي رفتي گفتي كه همه مثل تو هستنو تو هم يكي مثل همه

 

                                                          خيلي خودتو خوب ندون

 

                  اما رفتي و ديدي كه خوبي مرده تو اين زمون

 

گفتم مياي عشق منو از ته قلبم مي گيري

 

اما تو اومدي خبر از روز مرگم بگيري

 

مي سپرمت دست خدا به ياد اون شب گريه ها

 

ديگه تموم كن حرفتو سكوت گرفت جاي صدا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط سید حسن |

 

 

 پرنده ي بي آسمون ديدي كه ياري نداري

 

تو قفس تنهايي هام نمي ذارم پا بذاري

 

 پرنده ي بي آشيون ديدي كه جايي نداري

 

اين آشيون مقدسه نمي ذارم پا بذاري

 

 آسمون هم خلوت شده از وقتي تو پرنده اي

 

از وقتي خواستي بپري به آرزوهات برسي

 

 آسمون هم خالي شده از آهنگ صداي ما

 

نميدونم چي گفتي كه پرپر شدن پرتده ها

 

 نه رو زمين نه آسمون نه توي قلب اينو اون

 

جا نداري پرنده ي بي آسمون بي آشيون

 

 خلوت شده دور و برت پرنده ي قصه ي ما

 

فقط بدون مسافري جا نموني تو جاده ها

 

 اگه يه روز تو آسمون ديدي كه پرواز مي كنم

 

منم هستم مثل خودت نمي خوام تو جاده تنها بمونم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط سید حسن |

 

امروز دفتر عشقم را باز کردمو مرور کردم خاطره هایم را با تو.....

چه زیباست خاطرات ...........

چه زیباست........

اما چه بی رحم شدند کلمات آخر دفترم . انگار هر لحظه فکر هجوم به سوی منو دارند......

چه کشنده است تحمل این همه فکر و خیال .....

چه زود فراموش شدم

خیلی دلم برات تنگ شده اما دلتنگی هایم را می توانم با در و دیوار ها بگویم.....

یا پامو از خونه بذارم بیرونو آروم آروم شعرایی رو که گفتم زمزمه کنم( چه شعرهایی که در اوج عشق سرودمو به تو هدیه کردم و چه شعرهایی که در فراق تو سرودم تا مثل تو فراموشکار نشم.)

چقدر دوست داشتم که ...... اما نه من هیچ چیز از تو نمی خوام....

بی خیال دفتر من ... میخوام آتیشت بزنم تا لا اقل با سوختن دفتر عشقم    آتش عشقت     را ببینم.

اینو خوب میدونم تو الان نه به فکرمنی نه به فکر خاطراتمون....

 

چه زود خوبی ها فراموش میشوند

                 کاش مرا به خاطر بدی هایم فراموش نمی کردی

 

 یه لحظه مرا یاد نکن

بی وفا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط سید حسن |

 

کاش نفس می دانست که یه روزی ته بن بست خیال می شکند

 

کاش می دانست که نگاری به نگار نگه اش چنگ زده است

 

کاش می ساخت ز خاک وجود و اشک چشم گلدانی

 

تا بکارد در آن باغ فردوس یا بهشتی پنهانی

 

کاش با حضور سرد خورشید نفسی می ساخت دل

 

کاش می دانست که نفس هم همنفس این دل نیست

 

کاش میان اتاق تنهایی اتاقکی می ساخت از گیسوی درخت بید

 

تا بلرزد گاهی که نفس میان تن او می لرزید

 

کاش تنهایی می دانست ندارم نگه ای به چشمانش

 

کاش می دانست از این میکده ی غم بیزارم

 

کاش با تن خود عالم خوشی می ساخت تنهایی

 

تا نماند ز نگه غمگینش کوه سرد آهی

 

یادم آید یکی میگفت که ز آه دل سوخته باید پرسید

 

که چرا عالم هستی نتواند جزای گنه گنه کار دهد

 

کاش می دانست که فراموشم شد

غم درد نفس و دل غم زده و تنهایی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط سید حسن |

این شعر رو وقتی سرودم که یکی خواست با تموم وجودش محبت رو به کسی که خیلی دوستش داشت نشون بده. آره اون موفق شد با تموم وجود به اون ثابت کنه دوستش داره....

اما یه روزی که توی این فکر بود که اونیکه واسش این همه محبت کرده و گاهی وجودشو خورد خورد برای داشتنش توی عذاب ناراحتی ها خسته کرده حتما برای اون تا آخر می مونه میفهمه خیلی از حرفاش دروغ بوده میفهمه خیلی زود اون همه مهربونی هاشو به خاطر خودخواهی خودش فراموش کرده ...

خیلی زود هم فراموش کرده بود......

چیزی برام نمونده جز این هجوم حسرت

چیزی مثل شکنجه برای قلب خسته ام

چیزی برام نمونده جز آه سینه سوزم

سفر بخیر مسافر دوستت دارم هنوزم

سفر بخیر دل من حرفی نذاشتی باقی

کاشکی یه روز می اومد تو هم دوستم می داشتی

سفر بخیر رسیدن  عشقا بهم خندیدن

کاشکی می شد می موندی تا چشمام اشک نبینن

چه فایده این همه عشق وقتی تو نیستی اینجا

چه فایده این شکسته اسیر بشه تو رویا

چه ساده می گذشتی از این همه شکستن

چه بی خبر نشستی چه بی اثر می خندم

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط سید حسن |

 

گله از زمونه نیست اینکه دلم گرفته باز

این تاوانی که پای عشق باید داد

گله از دل تو نیست اینکه غمهام تازه شده

این شبیه قفسی است که با نگات ساخته شده

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط سید حسن |

اگه داغونم کنی دوستت دارم

اما این بار قلبمو به قلب تو نمی سپارم

کاری کن که آرام بشم من ساده آرام میشوم

کاری کن از تب عشق آب بشم من تکه یخم آب می شوم

من فقط یک دم محبت خواستم تو یک لحظه پیشم نیامدی

من فقط یک لحظه مهربانی خواستم تو یک دنیا غم به من هدیه دادی

من گفتم هنوزم عاشقم

تو کاری کردی پشیمون از هر چی عشق توی دنیا بشم

بهت گفته بودم که:

اینو می دونم با همه بی وفایی هات  آخر قصه من بدم

اینو می دونم با همه دلتنگی هام باز این منم که منو سنگی وبی محبت میدونن

باشه روزگار من این روزها هم تموم میشه

من می مونم و تو              و           روز عذاب

داره گریه ام میگیره پس بی خیال..............................

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط سید حسن |

 

الهی بمیرم غمت رو نبینم

الهی تو روز هم فانوس به دستم بگیرم

الهی بمیرم اگه دل شکستم

دلم غم بگیره دل پر ز دردم

ببخش که غمها رو به تو هدیه دادم

فدای دو چشمات اگه گریه کردن

الهی که مهرت به جونم بگیره

تو چشمام نگاه کن تا عشق جون بگیره

الهی بمیرم که بی عشق فقیرم

الهی الهی اسیرم اسیرم

نگارم تو هستی بهارم تو هستی

الهی بمیرم نبینم که رفتی

به تو دل سپردم ببخش که صبوره دل پر غرورم

الهی بمیرم که بی تو یه عشق همیشه غریبم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط سید حسن |