
بازيگر هزار نقش كجاي دنيا جاته
امروز داري مي خندي فردا گريه باهاته
پانتوميم محبت بهم نكردي عادت
من سوختمو به اين دل زدي تو زخم حسرت
كات نداره زندگي تو اين خوب ميدوني
امروز و خوب تموم كن شايد فردا نبودي
يه لحظه وايسا دنيا چه خواهش بيخودي
دنبا نمي مونه تا گذشته رو بسازي
جاي قشنگه نقشت تازه با من شروع شد
تو منو بازي دادي دنيا به كام تو شد
نقشتو خوب بازي كن تو اين دو روز دنيا
بذار بگن لااقل تكي ميون بازيگرا
يه بازيگر مي خواستي يكي مثل خود تو
چه خوشحالم نبودم سكانسي از نقش تو
اما بدون خوب مي فروشه اين فيلم بي محبت
خوب مي خرن دلاي پر از دروغ و نيرنگ
سلام دوستای عزیزم .
سخته اما باید برم.....
باید برم تا دلیل خیلی چیزها رو بفهمم....

بار سفر رو بستم میخوام برم از این قفس
میخوام برم تا گم بشه حتی صدای این نفس
نه یادگاری بمونه نه اینکه اشکی پشت سر
هیچکس سراغ من نیاد سراغ این شکسته تن
از همه دل بریده با آدما غریبه
با دلی درب و داغون به سایه ها رسیده
این آخرین نوشته از من بمونه باقی
شاید یه روز بیاد تا تو دل نمونه آهی
منو ببخش دل من که اینجوری می سوزی
که اینجوری شکستی که اینجوری می پوسی
منو ببخش دل من باید برم میدونی
حرف و گلایه ای نیست مسافر دیروزی
موقع رفتنم شده جاده ها چشم براهمن
رفتن خیلی وقته قصدم شده منتظر بهونه ام
به چشام نگاه نکن تو دلم غوغایی دارم
اگه میخندم اینو بدون غمها رو تو دلم پنهون میذارم
وقت رفتنم شده دوباره دل نمیذاره
خوب می دونم اگه برم این دل بهونه میاره
برو سفر سلامت دل غریب و داغون
برو برس به جاده مسافر قصه مون
برو سفر سلامت دلم از دنیا خونه
برو بذار ستاره تو آسمون بمونه
برو تا بی نهایت جائیکه چشم نبینه
خوب میدونم کسی نیست که چشم براهت بشینه
دوست دارم بلاي جون
دوست دارم نامهربون
دوست داشتنم حقيقته
بيا و از چشام بخون
خيلي وقته كه ميخوام بهت بگم دوست دارم
خيلي وقته كه چشام منتظره اشك ببارم
خيلي وقته كه دلم بي تو بهونه ميگيره
اين خونه و اون خونه از تو نشونه ميگيره
به خيال ديدنت هزار بار مي ميرم
به اميد ديدنت دوباره جون ميگيرم
خسته ام از اين همه دلتنگي هام
يه بارم پا تو بذار تو كوچه ي تنهايي هام
با تو يه دنيا مي سازم بي تو اسيرم
با تو به آسمون ستاره مي چينم بي تو مي ميرم
با تو غماي دنيارو باور ندارم
بي تو پروانه اي سوخته پر و بالم
با تو اسير زندون قفس نميشم
بي تو يه زندونيه بي جرم و گناهم
با تو هميشه عاشق و دلداده هستم
بي تو غريبه و ويرونه ميشم

تيك تيك ساعت و تنها يه سوال مونده برام
كه چرا اينجوري مي سپرن منو به غصه هام؟
كه چرا حتي واسه يه لحظه هم
طعم خنده نمي مونه رو لبام
يه خداحافظه ديگه
ديگه بسه بخدا
ديگه بسه واسه من
تحمل اين غصه ها
تا كه شنيدن حرفمو
همه فراري از منن
همه فراري از دلم
همه به فكر رفتنن
يه بار ديگه نوشتم اين
جمله ي بي معرفتو
خداحافظ تا به ابد
تا كه ندونه دردمو
ديگه تموم شد حس اين
با قلم شعر نوشتنم
برگشتنم به كوچه ها
اين بار ديگه بايد برم
يه آلبومه پر خاطره
از خاطراته غم زده
يه كوله بار بي رمق
حرف تو هم به اين دلم زخم ميزنه
تو رو خدا نمك نپاش
رو زخم كهنه ي دلم
تو كه مي فهمي حرفامو
به قلب من طعنه نزن
دوستای عزیزم خیلی وقته میخواستم این سوال رو مطرح کنم راستشو بخواین قبلا توی وبلاگ قبلیم این سوال رو مطرح کردم ولی هیچ کسی نظر نداد امیدوارم شما نظر های خودتونو برام بنویسید هر چقدر هم میتونین خیال پردازی کنید:
سوال:
اگه برای یک روز اداره ی همه ی امور دنیا رو به شما بدن و شما مالک همه ی امکانات و دارایی ها باشید و در واقع تمام دنیا زیر دست شما قرار داده بشه اولین چیزی که میخواین داشته باشید چیه در حالیکه میدونین که این خواسته ی شما حتما برآورده میشه و تا آخر براتون می مونه؟
منظورم اینه که مهمترین چیزی که در این حالت میخواین چیه؟
توجه : این خواسته میتونه این دنیایی باشه میتونه اون دنیایی هم باشه.
در واقع فکر کنید اون روز شما کسی هستید که آرزوتون در آن واحد برآورده میشه بدون هیچ برو برگردی....
فقط اولین چیزی که میخواین و بنویسید.
اگه دوست دارین می تونین شماره بندی کنید همه ی اون چیزایی که می خواین.
در اینصورت در اولین شماره مهمترین آرزوتونو بنویسین.