تبليغاتX
خوش به حالت دیوونه - اولين شعري كه گفتم



راست مي گفت آنكه راست نمي دانست

پل ها شكست پشت سر و نهايت راه نمي دانست

خواب بود و بيداري خواب نمي دانست

بس دلها شكست و قيمت دل نمي دانست

ناخداي كشتي ساحل نشين بود و راه دريا نمي دانست

آري او بود كه غريبي ستاره را در شب نمي دانست

هزار بار شب به صبح كرد و

شگفتي قصه ي هزار و يك شب را نمي دانست

پارو به درياي كوير مي زد و

رمز عبور نور از شيشه را نمي دانست

اري راست مي گفت آنكه راست نمي دانست

پهنه ي جهان را بي نواي عشق نمي دانست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط سید حسن |