راست مي گفت آنكه راست نمي دانست
پل ها شكست پشت سر و نهايت راه نمي دانست
خواب بود و بيداري خواب نمي دانست
بس دلها شكست و قيمت دل نمي دانست
ناخداي كشتي ساحل نشين بود و راه دريا نمي دانست
آري او بود كه غريبي ستاره را در شب نمي دانست
هزار بار شب به صبح كرد و
شگفتي قصه ي هزار و يك شب را نمي دانست
پارو به درياي كوير مي زد و
رمز عبور نور از شيشه را نمي دانست
اري راست مي گفت آنكه راست نمي دانست
پهنه ي جهان را بي نواي عشق نمي دانست